تبلیغات |
با صلوات به روح پاک شهدا وارد شوید |
شب سیزده رجب بود. حدود 2000 بسیجی لشگر ثارالله در نمازخانه لشگر جمع شده بودند بعد از نماز محمد حسین پشت تریبون رفت و گفت امشب شب بسیار عزیزی است و ذکری دارد که ثواب بسیار دارد و در حالت سجده باید گفته شود. تعجب کردم! همچین ذکری یادم نمی آمد! خلاصه تمام این جمعیت به سجده رفتند که محمد حسین این ذکر را بگوید و بقیه تکرار کند. هر چه صبر کردیم خبری نشد. کم کم بعضی از افراد سرشان را بلند کردند و در کمال ناباوری دیدند که پشت تریبون خالی است و او یک جمعیت 2000نفری را سر کار گذاشته است بچه ها منفجر شدند از خنده و مسئولان به خاطر شاد کردن بچه ها به محمد حسین یک رادیو هدیه کردند
طبقه بندی: .::: شوخی به سبک جبهه :::.، رزمنده ها برگشته بودن
عقب
طبقه بندی: .::: شوخی به سبک جبهه :::.، وقتی یک شاگرد شوفر ، مکبر نماز شود ، بهتر از این نمی شود . نمی دانم تقصیر حاج آقای مسجد بود که نماز را خیلی سریع شروع می کرد و بچه ها مجبور بودند با سر و صورتی خیس در حالی که بغل دستی هایشان را خیس میکردند ، خود را به نماز برسانند یا اشکال از بچه ها بود که وضو را می گذاشتند دم آخر و تند تند یا الله می گفتند و به آقا اقتدا می کردند و مکبر مجبور بود پشت سر هم یا الله بگوید و ان الله مع الصابرین .... بنده خدا حاج آقا هر ذکر و آیه ای بلد بود می خواند تا کسی از جماعت محروم نماند . مکبر هم کوتاهی نکرده ، چشم هایش را دوخته بود به ته سالن تا اگر کسی وارد شد به جای او یا الله بگوید و رکوع را کش بدهد . وقتی برای لحظاتی کسی وارد نشد ، ظاهراً بنا به عادت شغلی اش بلند گفت : یاالله نبود ... حاج آقا بریم . نمی دانم چند نفر توی نماز زدند زیر خنده ولی بیچاره حاج آقا را دیدم که شانه هایش حسابی افتاده بودند به تکان خوردن طبقه بندی: .::: شوخی به سبک جبهه :::.، شب عملیات موقع حلالیت طلبیدن یکی از فرماندهان آمده بود وداع کند. خیلی
جدی به بچه ها می گفت: خوب، برادرا! اگر در این مدت از ما بدی دیده اند
(بعد از مکثی) حقشان بوده و اگر خوبی دیده اند حتماً اشتباهی رخ داده است. بعضی ها هم می گفتند: اگر ما را ندیدید عینک بزنید.
![]() طبقه بندی: .::: شوخی به سبک جبهه :::.، چه ها با صدای بلند صلوات می فرستادند و او می گفت: نشد! این صلوات به
درد خودتون می خوره نفرات جلوتر که اصل حرف های او را می شنیدند و می
خندیدند؛ چون او می گفت: برای سماورای خودتون و خانواده هاتون یه قوری چایی
دم کنید، ولی بچه های ردیف های آخر فکر می کردند که او برای سلامتی آنها
صلوات می گیرد و پشت سر هم می گفت: نشد! مگه روزه هستید و بچه ها بلند تر
صلوات می فرستادند.
بعد از کلی صلوات فرستادن تازه به همه گفت که چه چیزی می گفته و آنها چه چیزی می شنیدند و بعد همه با یک صلوات به استقبال خنده رفتند. طبقه بندی: .::: شوخی به سبک جبهه :::.، فرمانده داشت با شور و حرارت صحبت میکردو وظایف رو تقسیم میکرد. یکدفعه یادش اومد باید خبری رو به قرارگاه برسونه. سرش رو چرخوند یه پسربچه بسیجی رو توی جمع دید گفت پاشو با اون موتور سریع برو عقب این پیام رو بده. پسر بچه بلند شد، خواست بگه موتورسواری بلد نیست ولی فرمانده اونقدر با ابهت گفته بود که روش نشد بگه بلد نیست دوید سمت موتور، موتور رو توی دست گرفت شروع کرد به دویدن. صدای خنده همه ی رزمنده ها بلند شد..... طبقه بندی: .::: شوخی به سبک جبهه :::.، بعدازظهر یکی از روزهای خنک پاییزی سال 64 یا 65 بود. کنار حاج محسن دین شعاری، مسئول تخریب لشگر27 محمد رسول الله"صلی الله علیه و آله و سلم" در اردوگاه تخریب یعنی آنسوی اردوگاه دوکوهه ایستاده بودیم و باهم گرم صحبت بودیم، یکی از بچه های تخریب که خیلی هم شوخ و مزه پران بود از راه رسید و پس از سلام و علیک گرم، رو به حاجی کرد و با خنده گفت: حاجی جون! یه سوال ازت دارم خدا وکیلی راستشو بهم می گی؟ حاج محسن ابروهاشو بالا کشید و در حالی که نگاه تندی به او انداخته بود گفت: پس من هر چی تا حالا می گفتم دروغ بوده؟!!
بسیجی خوش خنده که جا خورده بود سریع عذر خواهی کرد و گفت: نه! حاجی خدا نکنه، ببخشین بدجور گفتم. یعنی می خواستم بگم حقیقتشو بهم بگین ........
حاجی در حالی که می خندید دستی بر شانه او زد و گفت: سوالت را بپرس.
- می خواستم بپرسم شما شب ها وقتی می خوابین، با توجه به این ریش بلند و زیبایی که دارین، پتو رو روی ریشتون می کشید یا زیر ریشتون؟
حاجی دستی به ریش حنایی رنگ و بلند خود کشید. نگاه پرسشگری به جوان انداخت و گفت: چی شده که شما امروز به ریش بنده گیر دادی؟
- هیچی حاجی همینجوری !!!
-همین جوری؟ که چی بشه؟
- خوب واسه خودم این سوال پیش اومده بود خواستم بپرسم. حرف بدی زدم؟
- نه حرف بدی نزدی. ولی ....... چیزه ........ حاجی همینطوری به محاسن نرمش دست می کشید. نگاهی به آن می انداخت. معلوم بود این سوال تا به حال برای خود او پیش نیامده بود و داشت در ذهن خود مرور می کرد که دیشب یا شبهای گذشته، هنگام خواب، پتو را روی محاسنش کشیده یا زیر آن.
جوان بسیجی که معلوم بود به مقصد خود رسیده است، خنده ای کرد و گفت: نگفتی حاجی، میخوای فردا بیام جواب بگیرم؟
و همچنان می خندید.
حاجی تبسمی کرد و گفت: باشه بعداً جوابت رو میدم.
یکی دو روزی گذشت. دست برقضا وقتی داشتم با حاجی صحبت می کردم همان جوانک بسیجی از کنارمان رد شد. حاجی او را صدا زد. جلو که آمد پس از سلام و علیک با خنده ریز و زیرکی به حاجی گفت: چی شد؟ حاج آقا جواب ما رو ندادی ها ؟؟!!
حاجی با عصبانیت آمیخته به خنده گفت: پدر آمرزیده! یه سوالی کردی که این چند روزه پدر من در اومده. هر شب وقتی می خوام بخوابم فکر سوال جنابعالی ام. پتو رو می کشم روی ریشم، نفسم بند می آد.می کشم زیر ریشم، سردم میشه. خلاصه این هفته با این سوال الکی تو نتونستم بخوابم.
هر سه زدیم زیر خنده. دست آخر جوان بسیجی گفت: پس آخرش جوابی برای این سوال من پیدا نکردی؟ طبقه بندی: .::: شوخی به سبک جبهه :::.، فکر کردم که شهید شدم و الان توی بهشتم . اما هنوز حالم جا نیامده که بروم میوه بخورم و زیر درخت ها گشتی بزنم . پرستار یک دفعه وارد شد . من هم که فکر می کردم در بهشت هستم . گفتم: تو حوری هستی ؟ پرستار که فکر کرده بود خیلی زیباست . گفت : بله من حوری هستم . من هم گفتم : اگر تو حوری هستی پس چرا این قدر زشتی ؟ پرستار عصبانی شد و آمپول را محکم در دستم فرو کرد . طبقه بندی: .::: شوخی به سبک جبهه :::.، یکبار در جبهه آقای «فخر الدین حجازی» آمده بود برای سخنرانی و روحیه دادن به رزمندگان. طبقه بندی: .::: شوخی به سبک جبهه :::.، موقع آن بود که بچه ها به خط مقدم بروند و از خجالت دشمن نابکار دربیایند. همه از خوشحالی در پوست نمی گنجیدند. جز عباس ریزه که چون ابر بهاری اشک می ریخت و مثل کنه چسبیده بود به فرمانده که تو رو جان فک و فامیلت مرا هم ببر، بابا درسته که قدم کوتاهه، اما برای خودم کسی هستم. اما فرمانده فقط می گفت: «نه! یکی باید بماند و از چادرها مراقبت کند. بمان بعداً می برمت!» عباس ریزه گفت: «تو این همه آدم من باید بمانم و سماق بمکم!» طبقه بندی: .::: شوخی به سبک جبهه :::.، آخرین روزهای عملیات مرصاد سپری شده بودند. نفس منافقین كوردل داشت قطع میشد. طبقه بندی: .::: شوخی به سبک جبهه :::.، حقیقت گاهی حسودیمان میشد از اینكه بعضی اینقدر خوشخواب بودند. طبقه بندی: .::: شوخی به سبک جبهه :::.، در جبهه یک شرایطی پیش می آمد که بچه ها بی حوصله می شدند مثل عدم موفقیت در عملیات ، شهدا و مجروحین زیاد و ... در میان بیشتر از همه برای حفظ روحیه ی نیروها ، فرمانده هان احساس مسئولیت می کردند در این خاطره حاج همت خودش شخصا ً برای شاد کردن بچه ها اقدام کرده... ![]() عراقی آمد تو و حاجی پشت سرش. طبقه بندی: .::: شوخی به سبک جبهه :::.، یك روز كه با چند تن از دوستان با قایق در نیزارها در حال گشت زدن بودیم، ناگهان از جلوی دشمن در آمدیم.
آنها مجهزتر از ما بودند و سریع قایق ما را هدف قرار دادند. سعی كردیم دور بزنیم و به مقر برگردیم. اما این كار طول كشید و چند تن از بچهها به شهادت رسیدند. وقتی از قایق پیاده شدیم و مجروحان و شهدا را از قایق خارج كردیم، یكی از بچهها كه در بذلهگویی و شوخطبعی شهره بود، در كف قایق دراز كشیده بود. بلندش كردم و در حالی كه از شدت ناراحتی اشك میریختم، پرسیدم: كجات تیر خورده؟ حرف بزن! بگو كجات تیر خورده؟ او در حالی كه سعی میكرد خود را زار نشان دهد،
گفت: كولهپشتیم، كولهپشتیم ....
من كه متوجه منظورش نشده بودم، پرسیدم: كولهپشتیت چی؟! ...
گفت: خودم هیچیم نشده، كولهپشتیم تیر خورده به او برس! تازه فهمیدم او حالش خوب است و گلولهای به او اصابت نكرده، خدا شكر كردم.
هنوز میخواستم از خوشحالی او را در آغوش بكشم كه متوجه شدم چه حالی از من گرفته.
میخواستم گوشش را بگیرم و از قایق پرتش كنم، بیرون كه بلند شد و شروع كرد به بوسیدن من. معذرتخواهی كرد و گفت: لبخند بزن دلاور! من هم خندهام گرفت و تلافی كارش را به زمانی دیگر موكول كردم. طبقه بندی: .::: شوخی به سبک جبهه :::.، شب عملیات بود .حاج اسماعیل حق گو به علی مسگری گفت:ببین تیربارچی چه ذکری میگه که اینطور استوار جلوی تیرو ترکش ایستاده و اصلا ترسی به دلش راه نمیده . طبقه بندی: .::: شوخی به سبک جبهه :::.، |
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |