تبلیغات
با صلوات به روح پاک شهدا وارد شوید

با صلوات به روح پاک شهدا وارد شوید
قالب وبلاگ

شب سیزده رجب بود. حدود 2000 بسیجی لشگر ثارالله در نمازخانه لشگر جمع شده بودند

بعد از نماز محمد حسین پشت تریبون رفت و گفت امشب شب بسیار عزیزی است و ذکری دارد که ثواب بسیار دارد و در حالت سجده باید گفته شود. تعجب کردم! همچین ذکری یادم نمی آمد! خلاصه تمام این جمعیت به سجده رفتند که محمد حسین این ذکر را بگوید و بقیه تکرار کند. هر چه صبر کردیم خبری نشد. کم کم بعضی از افراد سرشان را بلند کردند و در کمال ناباوری دیدند که پشت تریبون خالی است و او یک جمعیت 2000نفری را سر کار گذاشته است

بچه ها منفجر شدند از خنده و مسئولان به خاطر شاد کردن بچه ها به محمد حسین یک رادیو هدیه کردند

 




طبقه بندی: .::: شوخی به سبک جبهه :::.،
[ یکشنبه 7 اسفند 1390 ] [ 06:00 ق.ظ ] [ مریم صفری ] [ نظرات ]

رزمنده ها برگشته بودن عقب

بیشترشون هم راننده کامیون بودن که چند روزی نخوابیده بودن.

ظهر بود و همه گفتند نماز رو بخوانیم و بعد بریم برای استراحت.

امام جماعت اونجا یک حاج اقای پیری بود که خیلی نماز رو کند می خواند. رزمنده های خیلی زیادی پشتش وایستادن و نماز رو شروع کردند.

انقدر کند نماز خواند که رکعت اول فقط 10 دقیقه ای طول کشید.

وسطای رکعت دوم بود یکی از راننده ها از وسط جمعیت بلند داد زد

حاجججججججییییییییی.جون مادرت بزن دنده ددددددددددو

 




طبقه بندی: .::: شوخی به سبک جبهه :::.،
[ شنبه 6 اسفند 1390 ] [ 06:57 ق.ظ ] [ مریم صفری ] [ نظرات ]

وقتی یک شاگرد شوفر ، مکبر نماز شود ، بهتر از این نمی شود .

نمی دانم تقصیر حاج آقای مسجد بود که نماز را خیلی سریع شروع می کرد و بچه ها مجبور بودند با سر و صورتی خیس در حالی که بغل دستی هایشان را خیس میکردند ، خود را به نماز برسانند یا اشکال از بچه ها بود که وضو را می گذاشتند دم آخر و تند تند یا الله می گفتند و به آقا اقتدا می کردند و مکبر مجبور بود پشت سر هم یا الله بگوید و ان الله مع الصابرین ....

بنده خدا حاج آقا هر ذکر و آیه ای بلد بود می خواند تا کسی از جماعت محروم نماند . مکبر هم کوتاهی نکرده ، چشم هایش را دوخته بود به ته سالن تا اگر کسی وارد شد به جای او یا الله بگوید و رکوع را کش بدهد . وقتی برای لحظاتی کسی وارد نشد ، ظاهراً بنا به عادت شغلی اش بلند گفت : یاالله نبود ... حاج آقا بریم .

نمی دانم چند نفر توی نماز زدند زیر خنده ولی بیچاره حاج آقا را دیدم که شانه هایش حسابی افتاده بودند به تکان خوردن






طبقه بندی: .::: شوخی به سبک جبهه :::.،
[ جمعه 5 اسفند 1390 ] [ 08:52 ق.ظ ] [ مریم صفری ] [ نظرات ]
شب عملیات موقع حلالیت طلبیدن یکی از فرماندهان آمده بود وداع کند. خیلی جدی به بچه ها می گفت: خوب، برادرا! اگر در این مدت از ما بدی دیده اند (بعد از مکثی) حقشان بوده و اگر خوبی دیده اند حتماً اشتباهی رخ داده است. بعضی ها هم می گفتند: اگر ما را ندیدید عینک بزنید.


سنگر





طبقه بندی: .::: شوخی به سبک جبهه :::.،
[ پنجشنبه 4 اسفند 1390 ] [ 05:50 ق.ظ ] [ مریم صفری ] [ نظرات ]
چه ها با صدای بلند صلوات می فرستادند و او می گفت: نشد! این صلوات به درد خودتون می خوره نفرات جلوتر که اصل حرف های او را می شنیدند و می خندیدند؛ چون او می گفت: برای سماورای خودتون و خانواده هاتون یه قوری چایی دم کنید، ولی بچه های ردیف های آخر فکر می کردند که او برای سلامتی آنها صلوات می گیرد و پشت سر هم می گفت: نشد! مگه روزه هستید و بچه ها بلند تر صلوات می فرستادند.

بعد از کلی صلوات فرستادن تازه به همه گفت که چه چیزی می گفته و آنها چه چیزی می شنیدند و بعد همه با یک صلوات به استقبال خنده رفتند.

 

یاد باد آن روزگاران یاد باد




طبقه بندی: .::: شوخی به سبک جبهه :::.،
[ چهارشنبه 3 اسفند 1390 ] [ 02:46 ق.ظ ] [ مریم صفری ] [ نظرات ]

فرمانده داشت با شور و حرارت صحبت میکردو وظایف رو تقسیم میکرد. یکدفعه یادش اومد باید خبری رو به قرارگاه برسونه.

سرش رو چرخوند یه پسربچه بسیجی رو توی جمع دید گفت پاشو با اون موتور سریع برو عقب این پیام رو بده. پسر بچه بلند شد، خواست بگه موتورسواری بلد نیست ولی فرمانده اونقدر با ابهت گفته بود که روش نشد بگه بلد نیست دوید سمت موتور، موتور رو توی دست گرفت شروع کرد به دویدن.

صدای خنده همه ی رزمنده ها بلند شد.....



                                                     






طبقه بندی: .::: شوخی به سبک جبهه :::.،
[ سه شنبه 2 اسفند 1390 ] [ 06:29 ق.ظ ] [ مریم صفری ] [ نظرات ]

بعدازظهر یکی از روزهای خنک پاییزی سال 64 یا 65 بود. کنار حاج محسن دین شعاری، مسئول تخریب لشگر27 محمد رسول الله"صلی الله علیه و آله و سلم" در اردوگاه تخریب یعنی آنسوی اردوگاه دوکوهه ایستاده بودیم و باهم گرم صحبت بودیم، یکی از بچه های تخریب که خیلی هم شوخ و مزه پران بود از راه رسید و پس از سلام و علیک گرم، رو به حاجی کرد و با خنده گفت: حاجی جون! یه سوال ازت دارم خدا وکیلی راستشو بهم می گی؟

حاج محسن ابروهاشو بالا کشید و در حالی که نگاه تندی به او انداخته بود گفت: پس من هر چی تا حالا می گفتم دروغ بوده؟!!
بسیجی خوش خنده که جا خورده بود سریع عذر خواهی کرد و گفت: نه! حاجی خدا نکنه، ببخشین بدجور گفتم. یعنی می خواستم بگم حقیقتشو بهم بگین ........
حاجی در حالی که می خندید دستی بر شانه او زد و گفت: سوالت را بپرس.
- می خواستم بپرسم شما شب ها وقتی می خوابین، با توجه به این ریش بلند و زیبایی که دارین، پتو رو روی ریشتون می کشید یا زیر ریشتون؟
حاجی دستی به ریش حنایی رنگ و بلند خود کشید. نگاه پرسشگری به جوان انداخت و گفت: چی شده که شما امروز به ریش بنده گیر دادی؟
- هیچی حاجی همینجوری !!!
-همین جوری؟ که چی بشه؟
- خوب واسه خودم این سوال پیش اومده بود خواستم بپرسم. حرف بدی زدم؟

- نه حرف بدی نزدی. ولی ....... چیزه ........

حاجی همینطوری به محاسن نرمش دست می کشید. نگاهی به آن می انداخت. معلوم بود این سوال تا به حال برای خود او پیش نیامده بود و داشت در ذهن خود مرور می کرد که دیشب یا شبهای گذشته، هنگام خواب، پتو را روی محاسنش کشیده یا زیر آن.
جوان بسیجی که معلوم بود به مقصد خود رسیده است، خنده ای کرد و گفت: نگفتی حاجی، میخوای فردا بیام جواب بگیرم؟
و همچنان می خندید.
حاجی تبسمی کرد و گفت: باشه بعداً جوابت رو میدم.
یکی دو روزی گذشت. دست برقضا وقتی داشتم با حاجی صحبت می کردم همان جوانک بسیجی از کنارمان رد شد. حاجی او را صدا زد. جلو که آمد پس از سلام و علیک با خنده ریز و زیرکی به حاجی گفت: چی شد؟ حاج آقا جواب ما رو ندادی ها ؟؟!!
حاجی با عصبانیت آمیخته به خنده گفت: پدر آمرزیده! یه سوالی کردی که این چند روزه پدر من در اومده. هر شب وقتی می خوام بخوابم فکر سوال جنابعالی ام. پتو رو می کشم روی ریشم، نفسم بند می آد.می کشم زیر ریشم، سردم میشه. خلاصه این هفته با این سوال الکی تو نتونستم بخوابم.
هر سه زدیم زیر خنده. دست آخر جوان بسیجی گفت: پس آخرش جوابی برای این سوال من پیدا نکردی؟



طبقه بندی: .::: شوخی به سبک جبهه :::.،
[ دوشنبه 1 اسفند 1390 ] [ 09:26 ق.ظ ] [ مریم صفری ] [ نظرات ]

فکر کردم که شهید شدم و الان توی بهشتم . اما هنوز حالم جا نیامده که بروم میوه بخورم و زیر درخت ها گشتی بزنم . پرستار یک دفعه وارد شد . من هم که فکر می کردم در بهشت هستم . گفتم: تو حوری هستی ؟ پرستار که فکر کرده بود خیلی زیباست . گفت : بله من حوری هستم . من هم گفتم : اگر تو حوری هستی پس چرا این قدر زشتی ؟ پرستار عصبانی شد و آمپول را محکم در دستم فرو کرد .




طبقه بندی: .::: شوخی به سبک جبهه :::.،
[ یکشنبه 30 بهمن 1390 ] [ 06:24 ق.ظ ] [ مریم صفری ] [ نظرات ]

یک‌بار در جبهه آقای «فخر الدین حجازی» آمده بود برای سخنرانی و روحیه دادن به رزمندگان.
وسط‌های حرفش به یکباره با صدای بلند گفت: «آی بسیجی‌ها!» همه گوش‌ها تیز شد که چه می‌خواهد بگوید
. ادامه داد: «الهی دستتان بشکند!»...
عصبانی شدیم. می‌دانستیم منظور دیگری دارد اما آخه چرا این حرف رو زد؟
یک لیوان آب خورد و گفت: «گردن صدام رو!».
اینجا بود که همه زدند زیر خنده!




طبقه بندی: .::: شوخی به سبک جبهه :::.،
[ شنبه 29 بهمن 1390 ] [ 09:19 ق.ظ ] [ مریم صفری ] [ نظرات ]

موقع آن بود که بچه ها به خط مقدم بروند و از خجالت دشمن نابکار دربیایند. همه از خوشحالی در پوست نمی گنجیدند. جز عباس ریزه که چون ابر بهاری اشک می ریخت و مثل کنه چسبیده بود به فرمانده که تو رو جان فک و فامیلت مرا هم ببر، بابا درسته که قدم کوتاهه، اما برای خودم کسی هستم. اما فرمانده فقط می گفت: «نه! یکی باید بماند و از چادرها مراقبت کند. بمان بعداً می برمت!» عباس ریزه گفت: «تو این همه آدم من باید بمانم و سماق بمکم!»

وقتی دید نمی تواند دل فرمانده را نرم کند مظلومانه دست به آسمان بلند کرد و نالید: « ای خدا تو یک کاری کن. بابا منم بنده ات هستم!» چند لحظه ای مناحات کرد. حالا بچه ها دیگر دورادور حواس شان به او بود. عباس ریزه یک هو دستانش پایین آمد. رفت طرف منبع آب و وضو گرفت. همه حتی فرمانده تعجب کردند. عباس ریزه وضو ساخت و رفت به چادر. دل فرمانده لرزید. فکری شد که عباس حتماً رفته نماز بخواند و راز و نیاز کند. وسوسه رهایش نکرد. آرام و آهسته با سر قدم های بی صدا در حالیکه چند نفر دیگر هم همراهی اش می کردند به سوی چادر رفت. اما وقتی کناره چادر را کنار زده و دید که عباس ریزه دراز کشیده و خوابیده، غرق حیرت شد. پوتین هایش را کند و رفت تو.

فرمانده صدایش کرد: «هی عباس ریزه … خوابیدی؟ پس واسه چی وضو گرفتی؟»

عباس غلتید و رو برگرداند و با صدای خفه گفت: «خواستم حالش را بگیرم!» فرمانده با چشمانی گرد شده گفت: «حال کی را؟» عباس یک هو مثل اسپندی که روی آتش افتاده باشد از جا جهید و نعره زد: «حال خدا را. مگر او حال مرا نگرفته!؟ چند ماهه نماز شب می خوانم و دعا می کنم که بتوانم تو عملیات شرکت کنم. حالا که موقعش رسیده حالم را می گیرد و جا می مانم. منم تصمیم گرفتم وضو بگیرم و بعد بیایم بخوابم. یک به یک!»

فرمانده چند لحظه با حیرت به عباس نگاه کرد. بعد برگشت طرف بچه ها که به زور جلوی خنده شان را گرفته بودند و سرخ و سفید می شدند. یک هو فرمانده زد زیر خنده و گفت: «تو آدم نمی شوی. یا الله آماده شو برویم.» عباس شادمان پرید هوا و بعد رو به آسمان گفت: «خیلی نوکرتم خدا. الان که وقت رفتنه. عمری ماند تو خط مقدم نماز شکر می خوانم تا بدهکار نباشم!» بین خنده بچه ها عباس آماده شد و دوید به سوی ماشین هایی که آماده حرکت بودند و فریاد زد: «سلامتی خدای مهربان صلوات!»




طبقه بندی: .::: شوخی به سبک جبهه :::.،
[ جمعه 28 بهمن 1390 ] [ 03:21 ق.ظ ] [ مریم صفری ] [ نظرات ]

آخرین روزهای عملیات مرصاد سپری شده بودند. نفس منافقین كوردل داشت قطع می‌شد.

بچه‌های گردان روح‌الله داشتند آماده می‌شدند بروند كمك بچه‌های گردان امام سجاد(ع).
تازه از مانور عملیاتی برگشته بودیم و خسته و كوفته و دلخور از اینكه نتوانستیم برویم غرب، توی چادرهای پادگان اندیمشك لمیده بودیم.
اخبار ساعت هشت شب را از بلندگوی گردان شنیدیم. كتری بزرگ روی اجاق داشت می‌جوشید.


خوردن یك شیشه مرباخوری چایی آتشی جان می‌داد.
شنبه شب بود و می‌شد رفت حسینیه گردان پای تلویزیون نشست و یك سریال درست و حسابی دید.

شنبه‌ها بعد از خبر، سریال ژاپنی «سال‌های دور از خانه» پخش می‌شد.
بلندگوی تبلیغات گردان روشن شد و صدای برادر كافشانی (از بچه‌های تبلیغات گردان) حالی حسابی به بچه‌های گردان داد.
آقای كافشانی با لحنی آرام و پرهیجان اعلام كرد:

برادرانی كه می‌خواهند سریال خواهر اوشین را تماشا كنند، به حسینیه گردان.
صدای انفجار خنده بچه‌های رزمنده بود كه به هوا بلند شد ...




طبقه بندی: .::: شوخی به سبک جبهه :::.،
[ پنجشنبه 27 بهمن 1390 ] [ 10:16 ق.ظ ] [ مریم صفری ] [ نظرات ]

حقیقت گاهی حسودیمان می‌شد از این‌كه بعضی این‌قدر خوش‌خواب بودند.

سرشان را نگذاشته روی زمین انگار هفتاد سال بود كه خوابیده‌اند و تا دلت بخواهد خواب‌ سنگین بودند، توپ بغل گوششان شلیك می‌كردی، پلك نمی‌زدند.

ما هم اذیتشان می‌كردیم. دست خودمان نبود.

كافی بود مثلاً لنگه دمپایی یا پوتین‌هایمان سر جایش نباشد، دیگر معطل نمی‌كردیم خوب همه‌جا را بگردیم، صاف می‌رفتیم بالا سر این جوانان خوش‌خواب: «برادر برادر!» دیگر خودشان از حفظ بودند،
هنوز نپرسیده‌ایم:
«پوتین ما را ندیدی؟»
با عصبانیت می‌گفتند: «به پسر پیغمبر ندیدم»
و دوباره خُر و پُف‌شان بلند می‌شد، اما این همه‌ی ماجرا نبود. چند دقیقه بعد دوباره: «برادر برادر!» بلند می‌شد، این دفعه می‌نشست:

«برادر و زهرمار دیگر چه شده؟»

جواب می‌شنید: «هیچی بخواب خواستم بگویم پوتینم پیدا شد




طبقه بندی: .::: شوخی به سبک جبهه :::.،
[ چهارشنبه 26 بهمن 1390 ] [ 07:13 ق.ظ ] [ مریم صفری ] [ نظرات ]

در جبهه یک شرایطی پیش می آمد که بچه ها بی حوصله می شدند مثل عدم موفقیت در عملیات ، شهدا و مجروحین زیاد و ... در میان بیشتر از همه برای حفظ روحیه ی نیروها ، فرمانده هان احساس مسئولیت می کردند در این خاطره حاج همت خودش شخصا ً برای شاد کردن بچه ها اقدام کرده...
بچه ها کسل بودند و بی حوصله. حاجی سر در گوش یکی برده بود و زیر چشمی بقیه را می پایید.
انگار شیطنتش گل کرده بود.


عراقی آمد تو و حاجی پشت سرش.
بچه ها دویدند دور آن ها.حاجی عراقی را سپرد به بچه ها و خودش رفت کنار.
آنها هم انگار دلشان می خواست عقده هاشان را سر یک نفر خالی کنند، ریختند سر عراقی و شروع کردند به مشت و لگد زدن به او.
حاجی هم هیچی نمی گفت.
فقط نگاه می کرد. یکی رفت تفنگش را آورد و گذاشت کنار سر عراقی.
عراقی رنگش پرید و زبان باز کرد که:" بابا، نکشید! من از خودتونم."
و شروع کرد تند تند، لباس هایی را که کش رفته بود کندن و غر زدن که: " حاجی جون، تو هم با این نقشه هات. نزدیک بود ما رو به کشتن بدی. حالا شبیه عراقی هاییم دلیل نمی شه که..."
بچه ها می خندیدند. حاجی هم می خندید.




طبقه بندی: .::: شوخی به سبک جبهه :::.،
[ سه شنبه 25 بهمن 1390 ] [ 09:15 ق.ظ ] [ مریم صفری ] [ نظرات ]
یك روز كه با چند تن از دوستان با قایق در نی‌زارها در حال گشت زدن بودیم، ناگهان از جلوی دشمن در آمدیم.
آن‌ها مجهزتر از ما بودند و سریع قایق ما را هدف قرار دادند.
سعی كردیم دور بزنیم و به مقر برگردیم. اما این كار طول كشید و چند تن از بچه‌ها به شهادت رسیدند.
وقتی از قایق پیاده شدیم و مجروحان و شهدا را از قایق خارج كردیم، یكی از بچه‌ها كه در بذله‌گویی و شوخ‌طبعی شهره بود، در كف قایق دراز كشیده بود.

بلندش كردم و در حالی كه از شدت ناراحتی اشك می‌ریختم، پرسیدم: كجات تیر خورده؟ حرف بزن! بگو كجات تیر خورده؟ او در حالی كه سعی می‌كرد خود را زار نشان دهد،

گفت: كوله‌پشتیم، كوله‌پشتیم ....

من كه متوجه منظورش نشده بودم، پرسیدم: كوله‌پشتیت چی؟! ...

گفت: خودم هیچیم نشده، كوله‌پشتیم تیر خورده به او برس! تازه فهمیدم او حالش خوب است و گلوله‌ای به او اصابت نكرده، خدا شكر كردم.

هنوز می‌خواستم از خوشحالی او را در آغوش بكشم كه متوجه شدم چه حالی از من گرفته.

می‌خواستم گوشش را بگیرم و از قایق پرتش كنم، بیرون كه بلند شد و شروع كرد به بوسیدن من.
معذرت‌خواهی كرد و گفت: لبخند بزن دلاور! من هم خنده‌ام گرفت و تلافی كارش را به زمانی دیگر موكول كردم.



طبقه بندی: .::: شوخی به سبک جبهه :::.،
[ دوشنبه 24 بهمن 1390 ] [ 06:12 ق.ظ ] [ مریم صفری ] [ نظرات ]

شب عملیات بود .حاج اسماعیل حق گو به علی مسگری گفت:ببین تیربارچی چه ذکری میگه که اینطور استوار جلوی تیرو ترکش ایستاده و اصلا ترسی به دلش راه نمیده .

نزدیک تیر باچی شد و دید داره با خودش زمزمه میکنه :دِرِن ، دِرِن ، دِرِن ،...(آهنگ پلنگ صورتی!)

معلوم بود این آدم قبلا ذکرشو گفته که در مقابل دشمن این گونه ،شادمانه مرگ رو به بازی گرفته

حاج حسین یکتا




طبقه بندی: .::: شوخی به سبک جبهه :::.،
[ یکشنبه 23 بهمن 1390 ] [ 07:08 ق.ظ ] [ مریم صفری ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 5 :: 1 2 3 4 5

درباره وبلاگ

باز دل تنگم هوای صحبت با تو را دارد.

با تو که راه حق را پیمودی و از ما خاکیان جدا و به افلاکیان پیوستی.

به راستی چه زیبا مادرت زهرای اطهر سلام الله علیها را درک کردی که از خدا خواستی گمنام بمانی تا او به جای مادرت عصرهای پنج شنبه بر مزارت قدم گذارد.

ای شهید گمنام!

من و تو در گمنامی با هم شریکیم.

تو پلاکت را گم کردی و من هویتم را.

تو پلاکت را گم کردی و من خدا را

تو پلاکت را گم کردی و من همه چیزم را...

چه سعادتی نصیبت شد

کاش بودی...

نه! همان بهتر که نیستی

همان بهتر که نیستی و این همه فساد را به نظاره نمی نشینی

دوست شهید من!

اینجا حجاب معنا ندارد

خیلی از دختران زمینی فقط دم از زهرا سلام الله علیها می زنند

خیلی از مردان ما از غیرت عباس علیه السلام می گویند ولی چیزی از غیرت نمی دانند...

آری! ما هویتمان را گم کرده ایم

ما گمنام ترین گمنام عالم امکانیم

پس ای شهید! برایمان حمدی بخوان که تو زنده ای و ما مُرده.

++++++

می آیم از راهی که لبریز سفرهاست
پرواز در پرواز، ردّ بال و پرهاست

از معبری که غرق باور غرق شور است
از سنگری که چشمه‌ی جاری نور است

از نیمه شبهای مناجات و عبادت
از لحظه های روشن قبل از شهادت

شبهای جمعه ذکر یا قدّوس یا نور
معراج اشک و بندگی پرواز تا نور

صحن حسینیه نوای سینه زن ها
بوی خدا و بوی سیب پیرهن ها

سربند یازهرا ، سلوکی آسمانی
یعنی شکوه عاشقی در بی نشانی

هر صبح جمعه ندبه های بیقراری
دلتنگی و بی تابی و چشم انتظاری

می آیم از راهی که لبریز سفرهاست
پرواز در پرواز، ردّ بال و پرهاست

پرواز سرخ آن کبوترهای زائر
یک آسمان پر از پرستوی مهاجر

شوق شهادت، جانفشانی، شور ایثار
فریادهای حیدری، مردان پیکار

مردان ایمان و جوانان حسینی
یعنی علی اکبرترین های خمینی

مردان دریادل، دلیران حماسه
در چشمهاشان عاشقی می شد خلاصه

میدان مردان بدون ادعا بود
تفسیر سرخ کلّ أرض کربلا بود

یا لیتنا کنّا معک، تعبیر می شد
اوج رشادت، فتح خون تحریر می شد

چشمی که از شیدایی و احساس می گفت
دستی که از بی دستی عباس می گفت

یک دشت لبریز از شقایقهای پرپر
صد کاروان قاسم، محمد، عون، اکبر

میدان مین و لاله های بی سری که...
فریادهای یا حسین از حنجری که...

مثل غروب و آسمان، خیسِ شفق بود
در خون تپید اما پر از فریاد حق بود

می آیم از راهی که لبریز سفرهاست
پرواز در پرواز، ردّ بال و پرهاست

می آیم اما با دلی در خون نشسته
می آیم اما بالهای من شکسته

با کوله بار درد و غمها مانده ام باز
از کاروان عاشقان جا مانده ام باز

در سینه ام داغی نشسته روی داغی
دارم دل لبریز اندوه فراقی

گنجینه های آسمانی زیر خاکند
اینجا تمام لاله هایش بی پلاکند

بعد از شهیدان جای ماندن نیست اینجا
بوی قفس دارد زمانه، شهر، دنیا

با من بگوئید از حدیث مرد بودن
از ماجرای اهل سوز و درد بودن

دشمن دوباره در کمین و ... صحنه خالی!
بار گرانی بر زمین و ... صحنه خالی!

با من بگو مجنون بگو لیلای من کو؟
خورشیدهای روشن شبهای من کو؟

کو همت و چمران و مهدی باکری ها؟
کو کاظمی ها، صادقی ها، باقری ها؟

آن شب سکوت فکه با من حرف می زد
از قصه‌ی پرواز و رفتن حرف می زد

آری خروش جاری اروند باقیست
این جاده، این پوتین، این سربند باقیست...

یوسف رحیمی

++++++

هلا واژه هایم ! بسیجی شوید
گلوله ، سلاح ، آرپی جی شوید

شلمچه شویم و پر از خون شویم
دل آشفته ی " فاو" و " مجنون " شویم

بیایید در " هور" ها پر زنیم
به گمگشته یاران خود سر زنیم ...

پروانه نجاتی

++++++

در این عرصه چون حاج همت کجاست
که در هر سجودش قیامی به پاست

به هر عرصه مرد خطر همت است
بر آتش زده بال و پر همت است

حماسی دل و شرزه و بی قرار
خطر پوی و شوریده سر همت است

پر از آیت نور و دلدادگی
پر از جلوه های سحر همت است

من و تو گسستیم و پیوسته اوست
که پیوسته اهل نظر همت است

به شوق خدا در خطر می دوید
به شوق خدا جلوه گر همت است

کجا رفتی ای همت خط شکن
شقایق تبار و شقایق کفن

تو شور پرستو شدن داشتی
هوای فراسو شدن داشتی

++++++

نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
ذکر هفته
وصیت شهدا
دانشنامه مهدویت
حدیث
همراه با قرآن